روز سه شنبه به روستایی در 70کبلومتری شهر مشهد برای ارزشیابی علمی یک دانشجوی مستقر در آن جا رفتم. در حالی که مشغول بررسی دفتر مراقبت بیماران فشارخونی بودم یک مورد مرگ در آذر ماه (هشتم ماه) توجهم را جلب کرد یک خانم جوان 39 ساله به نام بی بی آمنه که اتفاقا مراقبتهایش را مرتب مراجعه کرده بود و چندروز قبل از فوت پزشک ویزیتش کرده بود..برایم عجیب بود..از خانم د (بهورز خانه بهداشت )راجع به مورد مرگ سوال کردم...چهره خانم د دگرگون شد..گفت این بنده خدا خیلی حیف شد ...شوهرش مولوی روستا ست...رفت یک زن دیگه گرفت ...سکته کرد
اتفاقا خیلی خانم زیبا و مهربانی بود...خیلی شوهرشو دوست داشت...از وقتی فهمیده بود،هرموقع می آمد اینجا گریه میکرد...میگفت نمیتونم بهش فکر نکنم..حتی نمیتونم توی اتاقی که اون نیست بخوابم..میاد با زنه توی اتاق میخوابه ..اونا شوخی میکنن و میخندن...و من تا صبح زیر پتو گریه میکنم.....و اینا همش به یک ماه هم نکشید و چند روز پیش جنازشو آوردن توی خونه بهداشت...خیلی دلم سوخت....یا دخاطرات خودم افتادم...دلم میخواست همونجا های های بزنم زیرگریه...حیف که نمی شد!!هنوزم حالم گرفته است..چقدر ما آدما شبیه همیم..چقدر تجربیاتمون شبیه همه و چقدر دچار خودفراموشی شده ایم..ولی یه چیزی فرق میکنه و بهتره فرق کنه راههای برخوردمون با مسئله و آخر قصه مونه...شاید آخر قصه من هم میتونست مثل اون باشه..مثل خیلی زنای دیگه که همه چیشون رو توی شوهرشون خلاصه کردن..تمام آرزوهاشون...تمام امیداشون...خوشیاشون..عشقشون..لحظه لحظه های عمرشون و حتی نفس کشیدنشون ..و بعد یک دفعه ورقی که نباید روبشه...رو میشه..و همه چی آوار میشه رو سرت..چقدر از این آمنه ها جوانمرگ میشن با دنیایی از آرزو پس از سالها زحمت کشیدن و با بدوخوب یک مرد!ساختن و دست آخر آقا ثواب میکنن با یک زن بیوه برای رضای خدا! می کنن و 5 بچه قدونیمقد این وسط یتیم و بی مادر میشن..اقای مولوی قبول باشه!
|
امتیاز مطلب : 24
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6